هنر بطبع تو جوى و سخن بفضل تو گوى * جهان بعدل تو گير و عدو به تيغ تو مال
ايا غضارى اى شاعرى كه در دل تو * بجز تو هركه بود جمله ناقصند و نكال
نگاهدار تو در خدمت ملوك ادب * بجد بكوش و مده عقل را بهزل و هزال
به يكدو بيت حديث شريف كرده بدى * چنان كه از غرضت نقش برنبد تمثال
دو نوع را تو ز يك جنس مى قياس كنى * مجانست نبود در ميان زر و سفال
اگر به گفتن مفضال فاضلت بد قصد * نخست بارى بشناس فاضل از مفضال
در آنكه قسمت كردى نكو تأمل كن * اگر بگرد دلت عقل را ره است مجال
هنر بدست بيان است از اختيار سخن * چنان كه زير زبانست پايگاه رجال
زيادتى چه كنى كان به نقص باز شود * كزين سبيل نكوهيده گشت مذهب غال
مباش كم ز كسى كو سخن نداند گفت * ز لفظ معنى بايد همى نه بالا بال
از آنكه خواهد گفتن اشارتى بكند * اگر به حرف بگردد زبان مردم لال
سخن فرستى خام و نوشته بر سر شعر * بجاى تاج همى بيهده نهى خلخال
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1369
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص١٣٦٩