ملك فريب نهادند خويشتن را نام * بدانكه شان ز عطاى تو خوب گشت احوال
غلط كنند كه هرگز ترا كسى نفريفت * نرفت و هم نرود در تو حيلت محتال
اگر فريفته باشد كسى به دادن چيز * فريفته است به روزى مهيمن متعال
مگر نداند اندازهء عطات همى * كه صرههاش همه بدره گشت بدره جوال
زمين بزر تو زرين كند همى چهره * هوا بسيم تو سيمين كند همى اشكال
دويست خدمت تو بار نيست بر يكدل * يكى عطاى تو بارست بر دو صد حمال
سؤال رفتى پيش عطا پذيره كنون * همى عطاى تو آيد پذيره پيش سؤال
همينكه گفت همه فخر شاعران بمنست * ز شعرگويان پرسيد بايدش احوال
اگر بدعوى او شاعران مقر آيند * درست گشت و نماند اندرين حديث مجال
فغان كنند و ز جودت فغان نبايد كرد * فغان ز محنت و از رنج بايد و اهوال
همىبگويد كز شاعرى مرا بس بود * اگر بداندش از شاعرى بس است مقال
نماند گويد ازين بيش جاى شكر مرا * به هر دو گيتى در روزنامهء اعمال
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1366
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص١٣٦٦