برستخيز نياز آورد مخالف را * چو خيزخيز بطبل اندرافكند طبّال
هگرز ديدهء دشمن بباغ دولت خويش * بلند سرو نبيند نه نونشانده نهال
چنان كه چشمهء خورشيد روز دولت تو * نديد خواهد تا روزگار حشر زوال
هرآنكه كوته كرد از مديح شاه زبان * دراز كرد برو شير آسمان چنگال
بگرد جانش پيچاند اژدهاى فلك * چو خط دايره گرد اندر آردش دنبال
هنوز جود تو مر بنده را نداده عطا * هنوز بنده مر او را نكرده هيچ سؤال
دو چاكرند ملك را ز جملهء رهيان * چنين هزارهزار دگر طغان و ينال
بنام تيغ يمانى يكى و ديگر جود * فناى مال و درامن و قبلهء اقبال
هزار دينار آن جود بىنهايت داد * هزار ديگر آن اژدهاى اعدامال
كجا عطا دهد اين ره كه بازگردد پيل * ز بد ره باز ندانى مغاك را ز اطلال
بشعر ياد كند روزگار برمكيان * دقيقى آنگه كاشفته شد برو احوال
سحاق ابن براهيم را چه بهره رسيد * ز فضل برمك و آن شعر قافيه بر دال
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1361
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص١٣٦١