گر سكندر برگذار لشكر يأجوج بر * كرد سد آهنين آن بود دستان آورى
سدّ تو شمشير تست اندر مبارك دست تو * كو سكندر گو بيا تا سدّ مردان بنگرى
و له ايضا
ايا شكسته سر زلف ترك كاشغرى * شكنج تو علم پرنيان شوشترى
به زير دامن زلفت بنفشه بينم و تو * بنفشه را سپرى يا بنفشه را سپرى
به شغل خويشتن اندر فتادهاى همه روز * همى زره شمرى يا همى زره شكرى
اگر بدل بخلى خلق را مرا نخلى * و گر زره ببرى خلق را مرا نبرى
از آنكه هست مرا حرز خدمت ملكى * كه شد شناخته زو راستى و دادگرى
و له ايضا
اى ترك مى برفته بيغما و خلّخى * هم سرو مشك زلفى و هم ماه گلرخى
همچون بهار خرم در ديده خرمى * همچون هماى فرخ بر بنده فرخى
مشكين خطى پس از چه سبب سيمعارضى * شيرينلبى پس از چه سبب زهر پاسخى
خارج شود ز نعت خطت طبع عنصرى * عاجز شود ز وصف لبت طبع فرخى
در هنگام فصد كردن سلطان اين قطعه را بديهه گفته و خوانده
آمد آن رگزن مسيحپرست * نيش الماسگون گرفته بدست
طشت زرين و آبدستان خواست * بازوى شهريار را بربست