تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1347

مساهمون:

ص١٣٤٧

و له ايضا

خود آفريد بتا روى تو زدوده خداى * مجوى فتنه و روى زدوده را مزداى بلاى تافته جعدت بس است بر دل خلق * متاب زلف و دگر بر بلا بلا مفزاى

و له

اگر نمود نخواهى همى ميان و دهان * يكى ببند لب از خنده و ميان بگشاى دگر بجور مكوش اين‌قدر كه نپسندد * خدايگان من آن شاه دهر و بارخداى چه امر نافذ او خلق را چه گردش چرخ * چه سايهء علمش ملك را چه پرّ هماى كمند او ببرد زور پيل گردنكش * سنان او بكند چنگ شير دندان‌خاى زبان كينه‌ورش هم به زخم كارى اوست * به زخم مار بود هم‌زبان مارافساى

و له فى مدح السلطان

اى جهان را ديدن روى تو فال مشترى * كيست آنكو نيست فال مشترى را مشترى گر ز عنبر بر سمن عمدا تو افكندى زره * آن زره كه كاشته است از غاليه بر ششترى باز پر گيرى و مرغ دل نياز آرد تو را * باز را اين دوستى كى بود با كبك درى گرچه از دلها نرويد عرعر و هرگز نرست * تو همىرويى بدلها بر كه سيمين عرعرى گر تو گيتى را بيارايى نباشد بس عجب * زانكه تو آرايش ميدان شاه صفدرى آن خداوندى كه از بيم سر شمشير او * از ميان آخشيجان شد گسسته داورى
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1347 | رضا قليخان هدايت