و له ايضا
خود آفريد بتا روى تو زدوده خداى * مجوى فتنه و روى زدوده را مزداى
بلاى تافته جعدت بس است بر دل خلق * متاب زلف و دگر بر بلا بلا مفزاى
و له
اگر نمود نخواهى همى ميان و دهان * يكى ببند لب از خنده و ميان بگشاى
دگر بجور مكوش اينقدر كه نپسندد * خدايگان من آن شاه دهر و بارخداى
چه امر نافذ او خلق را چه گردش چرخ * چه سايهء علمش ملك را چه پرّ هماى
كمند او ببرد زور پيل گردنكش * سنان او بكند چنگ شير دندانخاى
زبان كينهورش هم به زخم كارى اوست * به زخم مار بود همزبان مارافساى
و له فى مدح السلطان
اى جهان را ديدن روى تو فال مشترى * كيست آنكو نيست فال مشترى را مشترى
گر ز عنبر بر سمن عمدا تو افكندى زره * آن زره كه كاشته است از غاليه بر ششترى
باز پر گيرى و مرغ دل نياز آرد تو را * باز را اين دوستى كى بود با كبك درى
گرچه از دلها نرويد عرعر و هرگز نرست * تو همىرويى بدلها بر كه سيمين عرعرى
گر تو گيتى را بيارايى نباشد بس عجب * زانكه تو آرايش ميدان شاه صفدرى
آن خداوندى كه از بيم سر شمشير او * از ميان آخشيجان شد گسسته داورى