به مشك رنگ لباس اندرون شده است هوا * بلعل رنگ پرند اندرون شده است زمين
هواى روشن اگر عرض كرد لشكر زنگ * زمين تيره كند نيز عرض لشكر چين
عجب نگارگرست ابر و باد ديباباف * بدشت و بيشه نمود است كارسان رنگين
بباغ دوده گذر دستباف باد ببوى * بدشت ساده نگر دستبرد ابر ببين
بهار دوست يكى طبعى و دگر عقلى * يكى شمامه و ديگر بودش مانى چين
بهار طبعى صنع خداى عز و جل * بهار عقلى مدح خدايگان زمين
خجسته مركب او باد و آتشست بهم * بگاه سير چنان و بگاه حمله چنين
عجب كه شاه همىبركند بباد لگام * عجبتر آنكه همىبرنهد بر آتش زين
قضايى است و به دو خلق را نباشد دست * زمينى است و بماند به آسمان برين
به تيزى سخن و دولت اندرو معنى * بگونهء فلك و گوهر اندرو پروين
بپاى بارهء او حصن دشت ساده شود * بصف لشكر او دشت ساده حصن حصين
دو جاى دارد بدخواه ملكت از دوجهان * ازين جهان همه سجن و از آن جهان سجّين
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1337
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص١٣٣٧