معدن گوهر بود آرى صدف ليكن همى * قطرهء باران ببايد تا درو گردد گهر
هر شبى چندان زمين برى كه هر ماهى فلك * هر مهى چندان فلك بينى كه هر سالى قمر
در صفت اسب و مدح سلطان غزنوى گويد
جهاننوردى كش پيكر از هنر هموار * نگارگر ننگارد چو او بخامه نگار
جهندهيى كه همى برق ازو برد رفتن * روندهيى كه همى باد ازو برد رفتار
بباد ماند و كس باد ديد ابرنهاد * به ابر ماند و كس ابر ديد آتشبار
بكوه ماند و مردم به دو گذارد كوه * بمار ماند و اندر جهد بديدهء مار
چو بشنوى بسر بانگ برفرود آيد * چو بنگرى برسد هركجا بود ديدار
بپاى پست كند بركشيده گردن شير * بدست رخنه كند پاى آهنين ديوار
سپهروار بگرد هنر همىگردد * سپهر باشد اسبى كش آفتابسوار
خدايگان جهان آفتاب فرهنگ است * كه يك نمايش فرهنگ او شدست هزار
بشاخ خار بر از مهر او برويد گل * ز برگ تازه گل از قهر او برويد خار
خرد بديدن او رستگارى آرد بر * هنر بگوهر او نيكنامى آرد بار
ميان آب كه ديد آتش زبانه زنان * بدست شاه چنانست تيغ آتشبار
سرى بر افسر آرد سرى بدار برد * اگرچه گوهرش آگاه نى ز افسر و دار
نه او ز خواب و ز بيدارى آگهست و از او * روان مردم خفته است و بخت شه بيدار
اگرنه تيمار از بهر دشمنت بودى * برامش تو ز گيتى برون شدى تيمار
ببزم چندان دادى كه كس نخواهد برد * برزم چندان كشتى كه رستى از پيكار
و له ايضا
نوروز فراآمد و عيدش باثر بر * نز يكدگر و هر دو زده يك بد گر بر