آن زيور شاهانه كه خورشيد بر او بست * آورد و همىخواهد بستن به شجر بر
بر گوهر او ابر مگر عاشق گشته است * كز ديده همى قطره چكاند بگهر بر
گويى مگر از چشمهء خضرست چو بينى * آبى كه بود مانده شبانه بخضر بر
از لاله چو بيجاده است آهو به بيابان * نخجير چو پيروزه ز سبزه بكمر بر
با يار يكى سوى شمر شو چو وزد باد * بشمر شكن زلف بتان را بشمر بر
گر خاك همىخندد زير قدم ابر * چون ابر همى زار بگريد بزبر بر
پرصورت و نقشست همه روى زمين پاك * فتنه است ولى ابر بدين نقش و صور بر
و له ايضا
از ديدن و بسودن رخسار و زلف يار * در دست مشك دارم و در ديده لالهزار
با مشك رنگ دارم از آن زلف مشكرنگ * با لاله كار دارم ازآنروى لاله كار
مانده است چون دل من در زلف او اسير * رخسار آبدارش در زلف تابدار
گه بنددش بحلقه و گه داردش اسير * تا همچنانكه اوست سيه گشت و بىقرار
از عشق خيزد انده تا كى بلاى عشق * در عشق نيست خير من و مدح شهريار
سلطان عصر شاه جهان سيد ملوك * مسعود فخر عالم و آرايش تبار
تا كامگار گشت بشاهى و خسروى * يكدم زدن نگشت بر او خشم كامگار
بيرون جهد ز دايره گر بركشى عنان * وندر جهد چو ران بفشارى به چشم مار
اندر هوا چو باد و بباد اندرون چو كوه * وز بار او زمين نتواند كشيد بار