چو گنج خانهء روم است روى تربت او * ز سيم و نقره و ياقوت و زر مشت افشار
خجسته بازگشاده دهان مشكين دم * گشاده نرگس چشم دژم ز خواب خمار
چو جام زرين كاندر ميان او عنبر * چو جام سيمين كاندر ميان او دينار
يكى نه چشم و ليكن بگونهء چشمى * كه ديدهش از شبه باشد مژه ز زرّ عيار
يكى نه چتر و ليكن بگونهء چترى * كه سيم خامش و ميناش چون سرين زنگار
همه صحايف اقليدس است پندارى * كه شكلهاش دهد مر مهندسان را كار
سپهرنى و بسان سپهر مركز نور * ستاره است و ليكن ستارهء سيّار
مجرّهوار يكى جوى اندرو گذرد * بر آب خضر تبه كرده آب او بازار
چو راى عالم صاف و چو جان عارف پاك * چو شعر نيك روان و چو دين حق دوّار
اگر بجنبد گوئى همىبجنبد جان * اگر بپيچد گويى همىبپيچد مار
بسان قارون گاهى فروشود به زمين * گهى شود به هوا بر چو جعفر طيّار
بزرگ طاقش را كالبد فلك بوده * بلند گنبد او را قضا زده پرگار
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1327
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص١٣٢٧