نيست ز نامده خبر وز دم رفته حاصلى * حاصل وقت را نگر تا دم رفته ننگرى
عمر پلى است رخنهسر حادثه سيل پلشكن * كوش كه نارسيده سيل از پل رخنه بگذرى
آنكه غم جهان خورد كى ز حيات برخورد * پس تو غم جهان مخور تا ز حيات برخورى
آهوكا سگ توام بر جه و گرگ مست شو * خواب پلنگ نه ز سر گرچه پلنگ گوهرى
شو ز گلاب اشك من خواب جهان ز عبهرت * تا به دو لاله دركشى جام گلاب عبهرى
بر غبب و دم خروس ريز ركاب بادهيى * چون دمش از مطوقى چون غببش ز احمرى
در ده از آن چكيده خون ز آبلهء تن رزان * كابلهء رخ فلك برده عروس خاورى
اين مى و جام بين به هم گويى دست شعبده * كرده ز سيم دهدهى صرّهء زرّ شش سرى
ساقى بزم چون پرى جام به كف چو آينه * او نرمد ز جام اگر زاينه مىرمد پرى
در كف آهوان بزم آب رز است و گاو زر * آتش موسويست آن در بر گاو سامرى
دختر آفتاب ده در تتق سپهرگون * گشته به زهرهء فلك حامله هم به دخترى
روز رسيد و محرمان عيد كنند زين سبب * روز چو محرمان زند لاف سپيد چادرى
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 782
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص٧٨٢