در ترك و تجريد و اظهار فقر و فنا گويد
به زانو اشك من هر شب گهرريز است پنهانى * كه همت را زناشوييست از زانو و پيشانى
هوا را بيخ بگسستم خرد را شاخ بشكستم * نه صرافم چه خواهم كرد نقد انسى و جانى
هوا خفته است و بستر كرده از پهلوى نوميدى * خرد مست است و بالين كرده از زانوى نادانى
از آن شد پردهء چشمم به خون بكرى آلوده * كه غم با لعبتان ديده جفتى كرده پنهانى
به خون ساده ماند اشك و خاك سوده دارد رخ * مگر رخ لعل پيكانست و اشكم لعل پيكانى
دل از تعليم غم پيچد معاذ اللّه كه بگذارم * كه غم پير دبستانست و دل طفل شبستانى
ببستم آز را چشم و شكستم حرص را دندان * چو ميم اندر خط كاتب چو سين در حرف ديوانى
به هفتاد آب و خاك آرى ز هر ظلمت بشويم دل * كه هفتادش حجب پيشست و هر هفتاد ظلمانى
هنوز اسفنديار من نرفت از هفتخوان بيرون * هنوزش در دز رويين عروسانند زندانى
به دست شرع لبس طبع مى در گر خردمندى * به آب عقل حيض نفس ميشو گر مسلمانى
به معلولى تن اندر ده كه ياقوت از فروغ خور * سفرجل رنگ بود اول كه آخر گشت رمانى
نماند آب وفا جايى مگر در جوى درويشان * به آب و دانهء ايشان بساز ار مرغ ايشانى