در مدح شروانشاه خاقان كبير گويد
آن لعل لعاب از دهن گاو فروريز * تا مرغ صراحى كندت نغز نوايى
مجلس همه دريا و قدحها همه ماهيست * درياكش از آن ماهى اگر مرد صفايى
در پيكر گاو آيد و در كالبد مرغ * جان پريان كز تن خم يافت رهايى
از گاو به مرغ آيد و از مرغ به ماهى * وز ماهى سيمين سوى دلهاى هوايى
گر محرم عيدند همه كعبهستايان * تو محرم مى باش مكن كعبهستايى
كعبه چه كنى با حجر الاسود و زمزم * ها عارض و زلف و لب تركان سرايى
خود خدمت اين حلقهبهگوشان ختن به * از طاعت آن كعبهنشينان ريايى
هيچ افتدت اى جان كه برافتادگى من * رحم آرى و در كاهش جانم نفزايى
يا بر شكر خويش مرا خوانى مهمان * يا بر جگر ريش به مهمان من آيى
من قطعاته
خاقانى آن كسان كه طريق تو مىروند * زاغند و زاغ را روش كبك آرزوست
بس طفل كارزوى ترازوى زر كند * نارنج از آن خرد كه ترازو كند ز پوست
گيرم كه مارچوبه كند تن به شكل مار * كو زهر بهر دشمن و كو مهره بهر دوست
بجهة مردى كه عنصرى را بر وى ترجيح داده بود اين قطعه را فرستاده
به تعريض گفتى كه خاقانيا * چه خوش داشت طبع روان عنصرى
بلى شاعرى بود صاحبقران * ز ممدوح صاحبقران عنصرى
جز از طرز مدح و طراز غزل * نكردى ز طبع امتحان عنصرى
ز ده شيوه كان شيوهء شاعريست * به يك شيوه شد داستان عنصرى
نه تحقيق گفت و نه وعظ و نه زهد * كه حرفى ندانست از آن عنصرى
به ده بيت صد برده و بدره يافت * ز يك فتح هندوستان عنصرى
شنيدم كه از نقره زد ديكدان * ز زر ساخت آلات خوان عنصرى
اگر زنده بودى درين گور بخل * خسك ساختى ديكدان عنصرى