الحق پذيرفتم بجان پند نگار دلستان * آوردم اندر زير ران صرصر تك كه پيكرى
شكلش ز هول انگيخته سرمه بچشمش ريخته * غبغب فروآويخته چون دلبر سيمين برى
كوهان او پرويننمون موزونتر از جوزا سرون * هيكل چو كوه بيستون از كوه بل افزونترى
باريك ساق و سختسم فربه كفل باريكدم * هرگز نكرده راه گم در تيرهشب بىرهبرى
شاخش چو ماه يكشبه چشمش سيهتر از شبه * نامش چو ذكر شتر به مشهور در هر كشورى
ثور از نهاد او خجل و زوى اسد را پا به گل * از دست و پايش مشتعل بر روى هر سنگ آذرى
در پويه چون رقص آردى فرسنگها بگذاردى * وانگه كه تك برداردى گردش نبيند صرصرى
اندر چنين سرماى دى كز وى ببندد خون و پى * مىآوريدم زير پى هر سنگلاخ و كردرى
مىكردم از غم نالشى مىخوردم از وى مالشى * از خشت بودم بالشى وز خاك تيرهبسترى
در مناظرهء مى و بنگ بنظم آورده
دى در ميان بادهء صافى مزاج و بنگ * در عرصهء دماغ من افتاد شور و جنگ
بگشاد مى زبان كه منم دختر عنب * صافى تن و نشاطفزاى و عقيقرنگ
گر در دهان رنگ ز من قطرهيى چكد * بر روى شير رنگ تفاوت كند ز رنگ
ور موشكى ضعيف ز من جرعهيى چشد * نشگفت اگر ز پنجه خراشد رخ پلنگ
ممسك ز من به رايحهيى گر نفس زند * بخشد گهر بدامن و لؤلؤ دهد به تنگ