گهر نگيرد دستت مگر براى عطا * جهان نبيند عفوت مگر به روى گناه
نيامدى ز دل سنگ زرد رخ بيرون * بكان زر از شرف نامت ار شدى آگاه
ز بيم جان عدويت چو گم كند ره خلق * ز سوى سينه سنانت به دو نمايد راه
نهنگ تيغ تو درياى خون چنان راند * كزو قضا و قدر نگذرند جز بشناه
در جواب قصيدهء على بن حسن باخرزى گفته
ز لطف معالى و حسن معانى * على حسن بود حسّان ثانى
به مشكينخط اندر معانى عذبش * چو در تيرگى چشمهء زندگانى
از اندازه بيرون صفات نديمى * بيان كرده و اندازهء رسم دانى
ز لطف و ظرافت ز نرد و ز شطرنج * ز خط و درايت ز لفظ و معانى
ز ناخوردن باده بر روى ساقى * زنا كردن فاش راز نهانى
ز كم خوردن مى ببزم بزرگان * سبكروحى و احتراز از گرانى
خروس جلالت چو در جلوه آيد * ز نسرين گردون سزد ماكيانى
اگر عقل چشم است در چشم نورى * و گر عدل جسمست در جسم جانى
ترا باد پيوسته در گوش و در كف * سماع ارغنونى و راح ارغوانى