از گدازان پيكرت لؤلوئى تر زايد ز آب * وز گريزان روح تو اندر هوا مشك ختن
گر مشعبد كاريت پيشه نشد بارى بگو * پس چرا پرآب دارى روى و آتش در دهن
كهربايين رمحى و باشد سنانت سند روس * سرو زرين شاخى و بستان تو زرين لگن
از شهاب آسمان بگريزد اهريمن به شب * تو شهاب و بزم سلطان آسمان شب اهرمن
خسرو عادل شه عالم ملكشه شهريار * تاجبخش و دادده گيتىستان لشكرشكن
و له ايضا
تن چنان دارم كه آن نازكبدن دارد ميان * او چنان دارد كه من دل دارم از تنگى دهان
چون ميانش زان شدم تا بر كمر بندد مرا * تا ميان شرط كمر باشد كمر شرط ميان
گر ز دريا خيزران خيزد نگارا پس چرا * چشم من شد همچو دريا قامت تو خيزران
بيكران دارى نگارا نيكوى تا لاجرم * ناز چندان مىكنى كان را نبيند كس كران
و له
گشاده بگردد چو بندد كمر * بيك هفته هفتاد چون هفتخوان
عدوش ار شود در امان سپهر * چو مغزش برون آرد از استخوان
ز روى عدو شاد شد روز جنگ * كه دل را بود شادى از زعفران
حسامش بمعنى همى آتش است * وزو ايمن است از هر آفت جهان
به هر دودمان كابش آتش فروخت * بگردون رسد دود از آن دودمان