تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1301

مساهمون:

ص١٣٠١
از گدازان پيكرت لؤلوئى تر زايد ز آب * وز گريزان روح تو اندر هوا مشك ختن گر مشعبد كاريت پيشه نشد بارى بگو * پس چرا پرآب دارى روى و آتش در دهن كهربايين رمحى و باشد سنانت سند روس * سرو زرين شاخى و بستان تو زرين لگن از شهاب آسمان بگريزد اهريمن به شب * تو شهاب و بزم سلطان آسمان شب اهرمن خسرو عادل شه عالم ملك‌شه شهريار * تاج‌بخش و دادده گيتىستان لشكرشكن

و له ايضا

تن چنان دارم كه آن نازك‌بدن دارد ميان * او چنان دارد كه من دل دارم از تنگى دهان چون ميانش زان شدم تا بر كمر بندد مرا * تا ميان شرط كمر باشد كمر شرط ميان گر ز دريا خيزران خيزد نگارا پس چرا * چشم من شد همچو دريا قامت تو خيزران بيكران دارى نگارا نيكوى تا لاجرم * ناز چندان مىكنى كان را نبيند كس كران

و له

گشاده بگردد چو بندد كمر * بيك هفته هفتاد چون هفتخوان عدوش ار شود در امان سپهر * چو مغزش برون آرد از استخوان ز روى عدو شاد شد روز جنگ * كه دل را بود شادى از زعفران حسامش بمعنى همى آتش است * وزو ايمن است از هر آفت جهان به هر دودمان كابش آتش فروخت * بگردون رسد دود از آن دودمان
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1301 | رضا قليخان هدايت