327 عميد ديلمى
و هو فخر الملك خواجه عميد الدّين گويند نه از ديلم رشت است و از هندوستانست و منشأش سنّام بوده و مداحى سلطان محمد يمين مىنموده و بعضى او را چنان كه اشارتى شد از اهل گيلان من بلاد دار المرز و طبرستان دانند همانا از گيلان بوده و بهندوستان رفته و ديالمه اهل آن ولايت را گويند وى را عميد لومكى هم نامند سبب آن معلومم نشده بهر صورت مقصود اشعار و گفتار است نه مولد و مضجع شاعريست فصيح البيان و پخته كلام و از اشعار اوست .
از قصايد اوست
رخت اميدم برده شد حالم ز رنج افسرده شد * شاخ طرب پژمرده شد بىآب چون نيلوفرى
بودم در اين تيمار و غم پروردهء رنج و ستم * كز در درآمد صبحدم شمشاد قد مهپيكرى
با روى مانند گلى با لعل همرنگ ملى * با طرهء چون سنبلى با قامت چون عرعرى
نسرين برو كوچك دهن شكرلب و شيرينسخن * در بر ز طنزش پيرهن در سر ز نازش معجرى
از خواب خوش برخاسته زلف سيه پيراسته * خود را چو باغ آراسته بربسته زيبا زيورى
بنشست پيشم يكزمان بگشاد پس شيرينزبان * گفت اى بفضل اندر جهان نازاده مثلت مادرى
برخيز بر عزم سفر زين جاى ناخوش درگذر * كاندر تنور شيشهگر قيمت ندارد گوهرى