كنون به زيرزمينم چو صد هزار غريب * گرفته اين تن مسكين من به گل مسكن
ز خاك و خشت همىكرده بستر و بالين * ز درد و حسرت كرده ازار و پيراهن
چو چشمهاى يتيمان ز آب ديده لحد * چو جامههاى شهيدان ز خون ديده كفن
نه كس بيارد روزى ز روزگارم ياد * نه كس بگردد روزى مرا به پيرامن
به زير خاك فراموش گشته بر دل خلق * ستم رسيده ز جور زمانهء ريمن
گرفته ياد ترا دوستوار اندر دل * نهاده عهد ترا طوقوار در گردن
گذاشتيم و گذشتيم و آمديم و شديم * تو شاد زى و بكن نوش بادهء روشن
بخواه جام و برافروز آذر بر زين * كه پرشمامهء كافور شد كه و برزن
رسوم بهمن و بهمنجنه است و روز سده * الا به بهمن پيش آر قبلهء بهمن
زمين صحيفهء سيم است و ابر گنج گهر * درخت قبّهء كافور سنگ درّ عدن
سده دليل بهار است و روزگار نشاط * نشاط كن كه جهان پرگلست و پرسوسن
فلك درفش همىبارد و هوا الماس * ز خاك سنگ همىرويد وز آب آهن
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1282
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص١٢٨٢