ز شب يكنيمه چون فرزند عمران * بديگر نيمه چون فرزند آذر
بدين حالم من و تو فارغ از من * به شرط دوستى اين نيست درخور
مرا گر خط فرود آمد بعارض * نگردد زان جمال من مزوّر
بخورشيد اندر اينك هم سياهيست * و ليكن عالم از نورش منوّر
همانم من بحسن اندر كه بودم * چه شد گر بر سمن بررست عنبر
مرا موران مشكينند بر گل * بگرد عارض خورشيد پيكر
نبينى نوبهار از نور خورشيد * پديد آيد به گل بر مور بىمر
خداوندم همىخواندى چه افتاد * كه اكنون بنده نپسندى و چاكر
كنون گر تيره شد آن ماه رخسار * و گر تارى شد آن گلبرگ احمر
همان انگار كاندر موكب شاه * بپوشيد آفتابم گرد لشكر
و يا بر عارض سيمين ما را * سيه كرده است روز جنگ مغفر
مرا زين سبزى عارض درين فصل * هزاران زينت است و رتبت و فر
كه پرسبزه بود زينپس بصحرا * بساط نزهت شاه مظفر
و له ايضا
خيال آن صنم سرو قد سيمذقن * بخواب دوش يكى صورتى نمود به من
هلالوار رخ روشنش گرفته خسوف * كمندوار قد راستش گرفته شكن
نه نزد عارض گلرنگ او نشانهء گل * نه گرد سينهء سيمين او نسيم سمن
سمنش سوخته و ريخته گلش در گل * يكى ز درد دريغ و يكى ز باد محن
رخى كه بوده چو جان فريشته رخشان * ز خاك و خون شده همچون لباس اهريمن