بنوك سنان بشمرى موى دشمن * بگرز گران بشكرى ترك و مغفر
الا پادشاهى كه از سهم تيغت * مؤنث شود در رحمها مذكر
زمين گر چو دوزخ شود گر چو دريا * زمان گر چو حنظل شود گر چو شكر
منم بر زبان و دل خويش ايمن * زريبت مصفا ز شبهت مطهر
ز گفتار بدگوى چون گرگ يوسف * ز تلبيس بدخواه چون شير مادر
ميان من و دشمن من شريعت * طريقى نهاده است سهل و مشهر
اگر گشت راضى به احكام ايزد * و گر سر نتابد ز دين پيمبر
به حكم نياكان او باز گردم * سياوخشوار اندر آيم بآذر
همى تا جهان گردد از نور و ظلمت * زمانى مصفا زمانى مكدر
هميشه دو چشمت به ترك پرىرخ * هميشه دو دستت بزلف معنبر
رخ بدسگال تو از آب دريا * دل دشمن تو ز آتش چو مجمر
و له ايضا دوسه بيت ازين تغزل در اشعار عمادى ديده شد
نسيم زلف آن سيمين صنوبر * مرا بركرد دوش از خوابگه سر
گلافشانان ببالينم گذر كرد * پيامى داد از آن معشوق دلبر
عتابى كرد و گفت اى سستپيمان * نيامد گفتههاى تو برابر
ميان ما و تو عهد اينچنين بود * كه چون من ديگرى گيرى تو در بر
شب تاريك من ز انديشهء تو * چو نفت اندوده مرغى پيش آذر
كه اندر موج خون گم كرده هنجار * كه اندر بحر غم ببريده لنگر
عقيق ابر طوفان بار چشمم * جهان كرده است پربيجادهء تر
ز آه من اگر بگداختى كوه * بنرخ خاك بودى درّ و گوهر
چو دريايىست هر شب خانهء چشم * چو كشتى آتشين سوزنده بستر
نه دريا از تف كشتى شود خشك * نه كشتى از نم دريا شود تر
ميان آب و آتش مانده حيران * خيالت در دل و ديده مصور