ماند تن او به تندرين ابرى * زو قطرهچكان چو زردگون ارزن
هر قطرهء زر كز او جدا گردد * چون سيم فروفتد به پيرامن
باز از حركات چون بياسايد * از لالهستانش بردمد سوسن
انجيركش از شاخ بستدى تو * وصفش بيكى بيت بشنو از من
چون برگ گل زرد خرد كرده * بربسته و كرده ميان پرارزن
و له ايضا
آن زبرجد رنگ مشكين بوى طعمش طعم شهد * رنگ ديبا دارد او گويى و بوى عود خام
چون ببريدى شود هريك از آن ده ماه نو * ور نبرى باشد اندر ذات خود ماه تمام
و له
ساقى بآبگينهء بغداد درفكند * ياقوترنگ بادهء خوشخوار مشكبو
گويى كه پيش عاشق معشوق مهربانش * بگريست و برفتاد برخسارش اشك دو
از دل برآوريد دم سرد و آه گرم * بفسرد آب ديده و بگداخت رنگ او
قطعه و رباعيات
چرا نه مردم عاقل چنان بود كه بعمر * چو دردسر رسدش مردمان دژم گردند
چنانچه بايد بودن كه گر سرش ببرى * بسر بريدن او دوستان خرم گردند
* * *
بر گل رقمى ز مشك ناگاه زدند * بر تنگ شكر مورچگان راه زدند
آيينهء روى دوست زنگار گرفت * ازبسكه بر او سوختگان آه زدند
* * *
در دور تو عقل كل كنشتى گردد * حسن ابدى شهره بزشتى گردد