تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1254

مساهمون:

ص١٢٥٤
ماند تن او به تندرين ابرى * زو قطره‌چكان چو زردگون ارزن هر قطرهء زر كز او جدا گردد * چون سيم فروفتد به پيرامن باز از حركات چون بياسايد * از لاله‌ستانش بردمد سوسن انجيركش از شاخ بستدى تو * وصفش بيكى بيت بشنو از من چون برگ گل زرد خرد كرده * بربسته و كرده ميان پرارزن

و له ايضا

آن زبرجد رنگ مشكين بوى طعمش طعم شهد * رنگ ديبا دارد او گويى و بوى عود خام چون ببريدى شود هريك از آن ده ماه نو * ور نبرى باشد اندر ذات خود ماه تمام

و له

ساقى بآبگينهء بغداد درفكند * ياقوت‌رنگ بادهء خوش‌خوار مشك‌بو گويى كه پيش عاشق معشوق مهربانش * بگريست و برفتاد برخسارش اشك دو از دل برآوريد دم سرد و آه گرم * بفسرد آب ديده و بگداخت رنگ او

قطعه و رباعيات

چرا نه مردم عاقل چنان بود كه بعمر * چو دردسر رسدش مردمان دژم گردند چنانچه بايد بودن كه گر سرش ببرى * بسر بريدن او دوستان خرم گردند
* * *
بر گل رقمى ز مشك ناگاه زدند * بر تنگ شكر مورچگان راه زدند آيينهء روى دوست زنگار گرفت * ازبس‌كه بر او سوختگان آه زدند
* * *
در دور تو عقل كل كنشتى گردد * حسن ابدى شهره بزشتى گردد