سلسلهء ايشان يعنى اجداد ذىشأن همه كتّاب با صواب و عمّال صاحب مال و وى بعد از مناصب مناسب به حكم حكمت ازل عزل يافته به حكم سلطان ابراهيم غزنوى به طرف هندوستان شتافته و در شهور سنهء 471 در حدود ديار هنود بجوار رحمت خداوند ودود رحلت نمود مسعود بن سعد سلمان كه شاعريست سخندان و فصيحى از اهل جرجان مرثيه به جهت او گفته كه يك بيت از آن اينست
از وفات عطاء بن يعقوب * تازهتر شد وقاحت عالم
معاصرينش ابو الفرج رونى و ابو محمد ارشدى و بعضى سهوا عميد عطاى مذكور را و استاد عطاى رازى را دو تن دانستهاند و چنين نيست واحدند بهر صورت فاضلى است فصيح البيان و شاعرى رشيق اللسان و از اشعار اوست .
در مدح مسجد سلطان ابراهيم غزنوى گويد
برآورد سلطان براهيم از زر * يكى كعبه همچون براهيم آذر
بمانند بتخانهء چين منقّش * بكردار ار تنگ چينى مصوّر
نماز آردش كعبه هر روز و گويد * زهى كعبهء شاه اللّه اكبر
بهند اوفتادم چو آدم ز جنّت * بتاويل و تلبيس و بهتان منكر
نه گندم چشيده نه آورده عصيان * نه مرقول ابليس را كرده باور
اگر گندمى بد همه جرم آدم * همه جرم من از جوى هست كمتر
بلاى من آمد همه دانش من * چو روباه را موى و طاوس را پر
دو مه شغل راندم چو كشتى به خشكى * همهساله ماندم به دريا چو لنگر
كند بر من اين شغل هر روز غمزى * كشد بر من اين علم هر روز لشكر
گهى بازدارد چو مشكم بنافه * گهى خوش بسوزد چو عودم بمجمر
در مدح سلطان ابراهيم بن مسعود بن محمود غزنوى گويد
اى بزرگى را كمال و اى جلالت را جمال * آسمانى در بزرگى آفتابى در كمال