من كلامه عليه الرحمة
برخيز و برافروز هلا قبلهء زردشت * بنشين و برافكن شكم قاقم بر پشت
بس كس كه ز زردشت بگرديد و دگربار * ناچار كند روى سوى قبلهء زردشت
من سرد نيابم كه مرا ز آتش هجران * آتشكده گشته است دل و ديده چو چرخشت
گر دست بدل برنهم از سوختن دل * انگشت شود بىشك در دست من انگشت
اى روى تو چون باغ و همه باغ بنفشه * خواهم كه بنفشه چنم از باغ تو يكمشت
آنكس كه ترا كشت ترا كشت و مرا زاد * وانكس كه ترا زاد ترا زاد و مرا كشت
و له
ز بس خونها كه مىريزى بغمزه * شمار كشتگان نايد بيادت
گر از خون ريختن شرمت نيايد * ز رنج غمزه بارى شرم بادت
در تهنيت فتح سومنات و مدح سلطان محمود
تا شاه خسروان سفر سومنات كرد * كردار خويش را علم معجزات كرد
بزدود نام كفر جهان را ز لوح دين * شكر و دعاى خويشتن از واجبات كرد
شطرنج ملك باخت همى با هزار شاه * هر شاه را بلعب دگر شاهمات كرد
محمود شهريار ملك آنكه ملك را * بنياد بر محامد و بر مكرمات كرد
شاها تو از سكندر بيشى بدان جهت * كو هر سفر كه كرد بديگر جهات كرد
عين الرضاى ايزد جويى تو در سفر * باز او سفر بجستن عين الحيات كرد
تو كارها به نيزه و تير و كمان كنى * او كارها بحيله و كلك و دوات كرد
و له
زهى بزرگ عطايى كه در مضيق نياز * امل پناه بدان دست درفشان آورد
ز بيم جود تو كان خاك در دهان افكند * ز ياد دست تو بحر آب در دهان آورد