تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1253

مساهمون:

ص١٢٥٣
جفاى چرخ بسى ديده‌اند اهل هنر * از آن بهرزه شكايت نمىكنند احرار دلا چو صورت حال زمانه مىبينى * سزد اگر بدر آيى ز پردهء پندار طمع مدار كه با تو وفا كند دوران * كه بر كسى بفسون مهربان نگردد مار كجا شدند حكيمان كاردان كريم * كه بر لباس بقاشان نه پود ماند و نه تار چرا ز پاى درآمد درخت باغ هنر * بموسمى كه ز سر تازه مىشوند اشجار بساز كار قيامت بقوّت ايمان * بشوى روى طبيعت به آب استغفار

در صفت حصانت قلعه و باره

كهى بلند و بر او قلعه‌يى نهاده بلند * بلندهاى جهان زير و او ز جمله زبر باستوارى زر بخيل زير زمين * بپايدارى نام سخن ميان بشر به‌سختى دل بدخواه برج او ليكن * به كار برده درو سنگها بسان جگر
* * *
اخگر هم آتش است و ليكن نه چون چراغ * سوزن هم آهن است و ليكن نه چون تبر
* * *
نبود هرگز بىاو مرا مراد دو چيز * يكى ز عمر نشاط و يكى ز شادى نيز

و له

گهى چون طور سينا بود ازو آويخته ثعبان * ز پشت او درفشنده كف موسى پيغمبر به پشت زنده پيلان برنشسته ناوك‌اندازان * چو عفريتان آتشبار بر كوه گران پيكر

و له ايضا

آن آتش كز بلندى بالا * مر ابر بلند را كند روزن وز ابر چو سر برون زند نورش * چون ماه بر آسمان زند خرمن