جفاى چرخ بسى ديدهاند اهل هنر * از آن بهرزه شكايت نمىكنند احرار
دلا چو صورت حال زمانه مىبينى * سزد اگر بدر آيى ز پردهء پندار
طمع مدار كه با تو وفا كند دوران * كه بر كسى بفسون مهربان نگردد مار
كجا شدند حكيمان كاردان كريم * كه بر لباس بقاشان نه پود ماند و نه تار
چرا ز پاى درآمد درخت باغ هنر * بموسمى كه ز سر تازه مىشوند اشجار
بساز كار قيامت بقوّت ايمان * بشوى روى طبيعت به آب استغفار
در صفت حصانت قلعه و باره
كهى بلند و بر او قلعهيى نهاده بلند * بلندهاى جهان زير و او ز جمله زبر
باستوارى زر بخيل زير زمين * بپايدارى نام سخن ميان بشر
بهسختى دل بدخواه برج او ليكن * به كار برده درو سنگها بسان جگر
* * *
اخگر هم آتش است و ليكن نه چون چراغ * سوزن هم آهن است و ليكن نه چون تبر
* * *
نبود هرگز بىاو مرا مراد دو چيز * يكى ز عمر نشاط و يكى ز شادى نيز
و له
گهى چون طور سينا بود ازو آويخته ثعبان * ز پشت او درفشنده كف موسى پيغمبر
به پشت زنده پيلان برنشسته ناوكاندازان * چو عفريتان آتشبار بر كوه گران پيكر
و له ايضا
آن آتش كز بلندى بالا * مر ابر بلند را كند روزن
وز ابر چو سر برون زند نورش * چون ماه بر آسمان زند خرمن