302 عجيبى جرجانى
اسمش شمس الدّين از عجايب روزگار بوده و مداحى سام بن حسين مىنموده گويند معاصر حكيم سنايى بوده و اينكه حكيم قصيدهيى فرموده اشارت بمدح اوست :
طالع از طالعت عجايبتر * كس نديد اى عجايب ديگر
و بعضى گفتهاند ديگريست و عجايبى تخلص داشته اما از اقوال او چيزى مسموع نيفتاده است بههرحال اين قصيده را كه در ديوان انوريست كه گفته
چون شمع روز روشن از ايوان آسمان * ناگه در او فتاد بدرياى قيروان
بنام او نوشتهاند العلم عند اللّه و اين لغز ازوست :
لغز فى المدح
چيست آن قصر بىدر و روزن * خيره زو پيكر سهيل يمن
شكل او همچو هيئت گردون * شخص او همچو كوكب روشن
يا چو حامل زنى به پنج شكم * ده بچه اندرو گرفته وطن
تن او شادى دلست و جز او * كس نديدست دهدل و يكتن
دهن و ناف اوست بر سر و پاى * زين عجبتر كسى نديده بدن
خجل از ناف پر ز سنبل اوست * نافهء آهوى خطا و ختن
ناف او گرچه چشمهء طربست * نيك ماند همى به چاه ذقن
سبز و زردست در بهار و خزان * مادرش را ازو دو پيراهن
طرفهتر اينكه هر بهار همى * آخشيجان كنندش آبستن
رنگ او را گمان برى كه مگر * با عقيق است وصل درّ عدن
گشته همخانهء سماع و شراب * بوده همشيرهء گل و سوسن
جسته اندر دهان او تيرى * بر مثال زمرّدين سوزن
خنجر شاه را مگر بد گفت * تير او خورد بر ميان دهن