بيك حمله كه سلطان كرد همچون شير بر آهو * ز خون خصم دريا شد به يك ساعت همه ميدان
چو سهم رايتت بيند معادى زود بگريزد * چو اهريمن كه بگريزد ز سهم آيت فرقان
بچونين فتح فرخنده كه دادت ايزد داور * تو شادى كن كه دشمن گشت زار و خسته و پژمان
تو يار شادمانى باش تا دشمن خورد انده * تو جفت تندرستى باش تا دشمن بود نالان
در هجو شخصى كه به جهت او قيام نكرده
هرگه كه درآيم ز در حجرهء خواجه * از بهر مرا آن غر بر پاى نباشد
ترسد كه فروريزد . . . از در . . . ش * چندانكه در آن حجره مرا جاى نباشد
و له
آنچه سرماى بخل خواجه كند * بمه دى درون دمه نكند
از بخيلى كه هست . . . ش را * به . . . زن درون همه نكند
و له
اين قوم را نگه كن در خون يكدگر * برخاسته همه بشبيخون يكدگر
قومى ستفعلون و گروهى سيجعلون * كردند پارهپاره همه . . . يكدگر
در جرب گفته
دانى كه مرا يار چرا بگزيدست * زيراكه مرا كان جواهر ديدست
بر چهره سرشك من چو لعلست و عقيق * وندر تن من نشان مرواريد است