فرّ مديح صدر جهان عندليب را * بىسعى نفس ناطقه گفتار مىدهد
هرگز بنفشه بار نياورده بود گل * تيغش بنفشهييست كه گل بار مىدهد
از بهر گوش و گردن ايام دولتت * درياى طبع لؤلؤ شهوار مىدهد
و له ايضا فى المدح
تا برآمد از رخ شنگرف رنگت برگ نيل * جسم من شد شاخ نال و چشم من شد رود نيل
زنجبيل عذب دارى بر لب نوشين خويش * وز غم عشق تو دارم من تنى زار و عليل
جان من يابد شفا و كم شود رنج دلم * گر لب نوشين تو بخشد بجانم زنجبيل
بس ظريف افتاد در بستان خوبى روى تو * از لب همچون رطب با قامت همچون نخيل
در همه عالم نبودى كس به خوبى با تو يار * گر نخيل تو نباشد در رطب دادن بخيل
تا كى از تيغ و سپر با ما سخنگويى بس است * روى تو همچون سپر خوى تو چون تيغ صقيل
تير مژگان و كمان پرخم ابروى تو * دلرباى آمد چو اندر دست شه تيغ سليل
بس عجب نبود كه زير سمّ اسبت در چرا * از زمين سر برزند شاخ زمرّد چون قصيل