در مدح قزل ارسلان سلجوقى
زلفت بجادوى ببرد هركجا دليست * وانگه به چشم و ابروى نامهربان دهد
هندو نديدهام كه چو تركان جنگجو * هرچه آيدش بدست به تير و كمان دهد
جز زلف و عارض تو نديدم كه هيچكس * خورشيد را ز ظلمت شب سايبان دهد
مقبل كسى بود كه ز خورشيد عارضت * هجرانش تا بسايهء زلفت امان دهد
فرياد من ز طارم گردون گذشت و نيست * امكان اينكه زحمت اين آستان دهد
نه كرسى فلك نهد انديشه زير پاى * تا بوسه بر ركاب قزل ارسلان دهد
اى خسروى كه حفظ تو از روى اهتمام * گوگرد را ز صولت آتش امان دهد
هر آهنى كه بر سر چوبى كنند راست * چون رمح تو چگونه قرار جهان دهد
اعجاز موسوى نبود هركجا كسى * چو بىشعيبوار بدست شبان دهد
صد قرن بر جهان گذرد تا زمام ملك * اقبال در كف چو تو صاحبقران دهد
و له ايضا
مرا ز دست هنرهاى خويشتن فرياد * كه هريكى بدگر گونه دارم ناشاد
هنر نهفته چو عنقا بماند از آنكه نماند * كسى كه باز شناسد هماى را از خاد
تنعمى كه من از فضل در جهان ديدم * همان جفاى پدر بود و سيلى استاد
كمينه پايهء من شاعريست خود بنگر * كه چند گونه كشيدم ز دست او بيداد
به پيش هركه از آن ياد مىكنم حرفى * نمىكند پس از آن تا تواند از من ياد
هزار دامن گوهر نثارشان كردم * كه هيچكس شبهيى در كنار من ننهاد
هزار بيت بگفتم كه آب از آن بچكيد * كه جز ز ديده دگر آبم از كسى نگشاد
درين زمانه چو فريادرس نمىبينم * مرا رسد كه رسانم بر آسمان فرياد
ايضا
نقش هر دولت كه اندر هفت كشور يافتند * نظم هر صورت كه اندر چار دفتر يافتند