چشمت بجادوى بدل چاه بابلست * زلف بكافرى عوض برج خيبر است
گرچه نه جاى كافر و جادو بود بهشت * اين وجه نزد اهل حقيقت مصورست
از زلف و غمزه چهرهء همچون بهشت تو * آرامگاه جادو و مأواى كافر است
گفتم كه رنجه شو بتماشاى عيدگاه * كامروز عيد را رخ زيباست درخور است
برهم زدى بغمزه جهانى به رغم من * اين روز عيد نيست كه اين روز محشر است
از صد گلت يكى نشكفته است صبر كن * كاكنون هنوز گلبن فتح تو نوبر است
هر فتح كاسمان نهدش منتهاى كار * چون بنگرى مقدمهء فتح ديگرست
در مدح ملك نصرة الدّين نبشتكين
آنكه به حق داور زمان و زمين است * خسرو پيروزبخت نصرت دين است
آنكه در اطراف ملكش از در طاعت * خسرو انجم كمينه قلعهنشين است
آنكه ز بهر نثار موكب قدرش * دامن افلاك پر ز درّ ثمين است
پيش كف او به نيم ذرّه نسنجد * هرچه در احشاى برو بحر دفين است
راتب يكروزه نيست بخشش او را * هرچه پس افكندهء شهور و سنين است
همّت او هر زمان ز چرخ ببخشد * صدره چندانكه طول و عرض زمينست
در مدح سلطان طغان شاه بن مؤيّد
روز جشن عرب و وقت نشاط عجم است * شاد زى گرچه فلك باعث شادى و غمست
خويشتن رنجه مدار از قبل فقد مراد * مى خور انگار كه اين نيز وفا و كرمست
قصهء ملك جم و جاه فريدون مشنو * جام بر كف نه و انگار كه آن ملك جم است
ذكر باغ ارم و آتش نمرود مكن * آتشى بركن و پندار كه باغ ارمست