و ليكن از سر سيرى بود اگر قومى * به ترّه باز فروشند منّ و سلواى را
چرا بشعر مجرد مفاخرت نكنم * ز شاعرى چه بد آمد جرير و اعشى را
نه در حساب زن آيد نه در جريدهء مرد * اگرچه هر دو صفت حاصلست خنثى را
اگر مرا ز هنر نيست راحتى چه عجب * زرنگ خويش نباشد نصيب حنّى را
مرا بپرور و در كسب نام باقى كوش * كه اين ذخيره بمانده است معن و يحيى را
جزاى حسن عمل بين كه روزگار هنوز * خراب مىنكند بارگاه كسرى را
فى النصيحة و الموعظة و الحكمة
گيتى كه اوّلش عدم و آخرش فناست * در حقّ او گمان ثبات و بقا خطاست
مشكلتر اينكه گر به مثل دور روزگار * روزى دو مهلتى دهدت گويى آن بقاست
نى نى كه در زمانه تو مخصوص نيستى * بر هركه بنگرى به همين درد مبتلاست
گردون خلاف عنصر و ظلمت نقيض نور * آتش عدوى آب و زمين دشمن هواست
از سنگ گريه بين و مگو كان ترشّح است * از كوه نالهبين و مپندار كان صداست
عقل است بر سر آمدهء كاينات كل * هم پايمال شهوت و هم دستخوش هواست
و له
بنموده خنجر تو در احياى ملك و دين * آن خاصيت كه در دم عيسى مريم است
آنجا كه نعت صورت خوبان رود ترا * دل سوى قد نيزه و گيسوى پرچم است
از روى قوت ارچه جوانست بخت تو * بر چرخ پير از ره رتبت مقدم است
يكتا شده است رشتهء شاهى بعهد تو * الحمد للّه ار چه كه يكتاست محكم است
و له ايضا
گفتار تلخ از آن لب شيرين نه درخورست * خوش كن عبارتت كه لبت هرچه خوشترست
تا برگرفتى از سر عشاق دست مهر * هرجا كه در هواى تو دستيست بر سر است
آمد قيامتى بسرم تا بديدم آنك * رويت در بهشت و لبت حوض كوثر است