بيغو ملك شه آيت نصرت كه اندرو * بيند نشان نصرت پروردگار چشم
و له ايضا
نه حيلهيى ز سوز تو الا گداختن * نه چارهيى ز هجر تو الا گريستن
شب تا به روز كار من و روز تا به شب * ناليدنست از غم تو يا گريستن
گفتى ز هجر من نگرستى و برحقى * فرق است از فشاندن خون تا گريستن
ما را به دولت غم عشق تو هر زمان * صدگونه محنت است نه تنها گريستن
زيبايىاى است در تو كه آيد به ياد تو * از چشم عاشقان تو زيبا گريستن
از روزگار وعده مرا در فراق تو * امروز غصه خوردن و فردا گريستن
دلشادم از گريستن خود بدينهمه * كاميد صحت است ز شيدا گريستن
از چشم تست فتنه و گرنه چه لايقست * از من به عهد خسرو دنيا گريستن
بيغو ملك شه آنكه پديد آورد به تيغ * از پردلان به موقف هيجا گريستن
ايضا
اى شكر پيش لبت از در بر خنديدن * روح را طعنه زند لعل تو در خنديدن
پيشهء سنبل زلف تو عبير افشاندن * عادت پستهء تنگ تو شكر خنديدن
دل ربايد سر زلف تو به هر جنبيدن * جان فشاند لب لعل تو به هر خنديدن
تا نبينى رخ زر هيچ نخندى آرى * هست گل را همه از شادى زر خنديدن
چون بخندى سوى تو خلق از آن در نگرند * كه نديده است كس از شمس و قمر خنديدن