رقعهيى گر بهسوى اهل جنان بنويسد * از خطش غاليهء زلف كند حور العين
مادح طبع تو بر اوج فلك بدر منير * راوى شعر تو در جمع ملك روح امين
گر ز زنجير خطت ياد كند در بيشه * در زمان عاشق زنجير شود شير عرين
گفته ابيات تو در مجلس ارواح جنان * خوانده اشعار تو در پردهء ارحام جنين
كاغذ شعر تو چرخيست ز رفعت گويى * خط تو محور آن چرخ و نقطها پروين
رفعت و قدر ثناى تو گر اينست كند * به طفيلش سخن من گذر از عليين
آتشين باد مرا بستر اگر بىيادت * مىنهم هيچ شب هجر تو سر بر بالين
291 ضياء الدّين بلخى
واعظى خوشبيان و عالمى چربزبان بوده در بلخ تمكن داشته و خلق را موعظه مىفرموده محمد عوفى گويد او را ملاقات كردم فاضل بود اين چند بيت ازو نوشته شد :
زهى در شأن تو منزل همه آيات سلطانى * بديده عقل در دست تو رايات جهانبانى
تو خورشيد جهانگيرى از آن با تيغ صبحآسا * گرفتى هفت كشور را به يك ساعت به آسانى
چنان آسوده شد جمع خلايق در ديار تو * كه جز در طرهء دلبر نبيند كس پريشانى
چو ذو القرنين از مشرق يكى بخرام در مغرب * كه تا دانند در عالم توى اسكندر ثانى
گويند چون بر منبر رفتى عادت وى چنان بودى كه عمامهء خود را چنان نهادى كه پيشانى او و صدغ را پوشيدى يكى به وى نوشت كه عمامه را لختى برتر نه كه روزى را خدا مىدهد . اين رباعى را در جواب فرستاد :
رباعى
يك شهر حديث من و اشعار من است * در هر كنجى سخن ز گفتار من است
گر پيش نهم يا پسش اى مرد سره * پالان خر تو نيست دستار منست