مگر از اختر و تاج ملك آموختهاند * زلف و رخسار تو هر شام و سحر خنديدن
نطفه را گر ز قبول در او مژده رسد * كند آغاز هم از پشت پدر خنديدن
و له ايضا
زرين شد اى عجب همه اطراف بوستان * نوعى ز كيمياست مگر باد مهرگان
برگ ترنج شد عوض برگ شنبليد * شاخ درخت شد بدل شاخ زعفران
گويى هرآن قصيده كه بلبل بهار گفت * بادش به زر نوشت بر اوراق بوستان
شد نار سرخ لعبت باغ وز عشق او * خون جگر ز ديدهء انگور شد روان
گر ناردان مسكن صفرست پس چرا * صفراى باغ دفع نگردد ز ناردان
آن فصل شد گذشته كه اندر ميان باغ * چون روى دوست خرمن گل بود بيكران
امروز نيست در همه گلها به راغ و باغ * جز اشك دشمن شه سادات ارغوان
سلطان شرع و صاحب اسلام آنكه هست * بر تخت ملك و جاه سيادت خدايگان
آن قاسمى كه بر در انعام او قضا * موضوع كرد قسمت ارزاق انس و جان
جايش فزون از آنكه توهّم كند خرد * قدرش برون از آنكه تصور كند گمان
اى از دم رضاى تو مشكين شده بهار * وى از كف سخاى تو زرين شده خزان
صحن رواق مهر ترا مهر خاكروب * سطح سراى قدر ترا چرخ نردبان
جايى كه راستى شود از طبعت آشكار * از شرم تير در تن خصمت شود نهان
در مدح شمس الدّين محمد بن مؤيد الحدادى البخارايى الملقب به شمس خاله
فلك اختر معنى صدف در يقين * گوهر واسطهء عقد شرف شمس الدّين
عمدة الملك فروغ گهر حدادى * كه شكست از قلمش قاعدهء در ثمين
سخنش سحر مبين است ولى از پى فهم * شعر كردند بزرگان لقب سحر مبين
آسمان لخلخه سازد ز پى مغز نجوم * چون شود از قلمش مشك به كافور عجين