* * *
دارم سر آنكه امشب آيم ببرت * تا لب به لبت برنهم و بر به برت
تو پاى نهى ز ناز بر چشم ترم * من سر نهم از نياز بر خاك درت
دل در غم آن لعل شكربار برفت * ز انديشهء من قوت تكرار برفت
علمى كه به عمر خويش حاصل كردم * بر ياد لبش جمله به يكبار برفت
* * *
چندان ز فراق در زيانم كه مپرس * چندان ز غمت بسوخت جانم كه مپرس
چندان بگريست ديدگانم كه مپرس * گفتى كه چگونهاى چنانم كه مپرس
* * *
هر شب ز غم هجر تو رنجورترم * وز بادهء هجران تو مخمورترم
وان روز كه گويم به تو نزديكترم * چون نيك نگه كنم بسى دورترم
290 ضياء الدّين خجندى الفارسى
از فضلاى زمان خود به وفور فضيلت ممتاز بوده مدح ملك بيغو مىگفته و در عهد محمد ايلدگز متكفل احكام شرعيه مىشده با شمس الدّين اوحدى مشهور بخاله معاشر و مكاتبات فىمابين ايشان بوده اصلش از شيراز است در جوانى از شيراز بخراسان رفته در شهر خجند اقامت گزيد و بخجندى معروف لهذا تا نسب و موطن معلوم باشد فارسى تخلص مىكرده يا خجنديانش فارسى لقب دادهاند معاصر و مداح سلطان ملكشاه سلجوقى بوده شرحى بر محصول فخر الدّين رازى نگاشته است در سنهء 622 در هرات وفات يافته از خيالات اوست :