ايضا
چون جوهرست كه ماند به چرخ آينهفام * به دو دهند مگر گونه چرخ و آينه وام
اگر در آينه صورت همىتوان ديدن * درو ز چرخ توان ديد صورت اجرام
همىخروشد و خود بىدهن بوقت خروش * همىخرامد و خود بىقدم به گاه خرام
هوا به صحبت او درفشاند از سر و چشم * صبا به قوت او گل دماند از در و بام
حصول اوست كه پرگل كند چمن را روى * حضور اوست كه پر در كند صدف را كام
به دو سپرد طبايع منافع ارواح * در او نهاد كواكب مصالح اجسام
بدانكه هست مر او را صفاى هفت فلك * شده است جرم لطيفش صلاح هفت اندام
به روز باد چو هفت آسمان نيارامد * اگرچه هفت زمين را به دو بود آرام
به تيغ باده ببايد بريد گردن غم * كنون كه بيد همى تيغ بركشد ز نيام
چو روزگار گل و مل رسيد بستانيم * ز مل نصيب نشاط و ز گل نصيب مشام
ز دست ساقى بادامچشم پستهدهان * بخواه باده به وقت شكوفهء بادام
ز عمر عيش طلب كن نه گردش شب و روز * ز گل گلاب گرامى بود نه خار و ز كام