بدزدى ز نعمت بدزدم ز خدمت * چه بركت بود در ميان دو سارق
نبينى كه تا ابر نيسان نبارد * معطر نگردد نسيم حدايق
ايضا
دى غريوان شدم بهسوى وثاق * بر وصال اختيار كرده فراق
دلم اندر هزاهز هجران * روحم اندر كشاكش احراق
طرب از طبع من گسسته وطن * رنج در جان من گرفته وثاق
روز ديدم همىگريخت ز شب * هم بر آن گونه كز خلاف وفاق
چون فروشد به غرب چشمهء روز * گفتى اخلاص را بخورد نفاق
اختران چون چراغهاى منير * سرنگون در يكى كبود رواق
كوكب روشن و شب تاريك * درهم افتاده چون نكاح و طلاق
آمد آن دلرباى نيكوروى * آمد آن سرو قد سيمين ساق
چشمش از نم چو ابر وقت بهار * رخش از غم چو ماه گاه محاق
بىگره كرده گيسوان به خم * پرگره كرده ابروان به طاق
گفت كاى حسرت همه دلها * گفت كاى غيرت همه عشاق
بىتو بر من حميم گشته شراب * بىتو بر من جحيم گشته وثاق
عاشقان را چنين بود بيعت * دوستان را چنين بود ميثاق
چند ازين دردهاى بىدرمان * چند از اين زهرهاى بىترياق
گفتم اى جان به وصل تو محتاج * گفتم اى دل به روى تو مشتاق
تا بود جانم از وصال تو فرد * تا بود چشمم از جمال تو طاق
خيره باشد براين همه اوقات * تيره باشد بر آنهمه آفاق
روى تست از عجايب قدرت * وصل تست از نفايس آفاق
سر زلفت به عشوه معلاقست * وان دل من معلق معلاق
آنكه جمع محاسنشيم است * وانكه قطب مكارم اخلاق
روى چون اصل باغ ابراهيم * خو چو روى نبيرهء اسحاق