خيال خشم تو گر بگذرد بر آب زلال * طراوتش همه تف گردد و بخار آتش
اگرچه مركب تو آتش است در حركت * گه تحرّك او هست باوقار آتش
تراست هيبت آتش وراست قوّت آب * بر آب جز تو نديده است كس سوار آتش
بدست باد خزانى به باغ در سر آب * كنند شاخ درختان همى نثار آتش
چو شعلهشعلهء آتش شده است برگ چنار * گمان كنى كه ز دستند در چنار آتش
دهان نار كفيده ز روى نعت و صفت * چو كوره گشت و در آن دانههاى نار آتش
به شعر آتش من فخر باشد آتش را * اگرچه راه نداند به فخر و عار آتش
و له ايضا
رويت از روم نشان دارد و مويت ز حبش * نكند عيش مرا جز حبش و روم تو خوش
خانهء من به جمال تو چو فردوس شده است * خانه فردوس شود با صنم حوراوش
آتش عشق توم كرد پرستندهء خويش * اى همه آب جهان بندهء آن يك آتش
ببرى حرمت خورشيد چو بنمايى رخ * گم كنى قاعدهء سرو چو بخرامى كش