گر اتفاق نباشد ميان آتش و آب * چگونه گشت بدان عارض آبدار آتش
اگرچه ماندهام از عاشقى در آتش دل * مرا خوش است كه ماند به روى يار آتش
چه خلعت است كه در من خيال او پوشيد * كه پود آنهمه آب آمد است و تار آتش
ملامتش نكنم گر نگيردم به كنار * كه دارم از دل سوزنده در كنار آتش
بسوخت آتش عشق تو ترّ و خشك مرا * چنين بود چو درافتد به مرغزار آتش
به نوبهار دميد از بهار چهرهء تو * بنفشهزار و به زير بنفشهزار آتش
چو آب چشمهء حيوان دهد حيات ابد * مرا به تربيت صدر روزگار آتش
در آن تبار كه يكتن خلاف او طلبد * ز روزگار ببارد بر آن تبار آتش
ز آسمان شرف نسبتش همىتابد * چنان كه در شب تارى ز كوهسار آتش
اگرنه از قبل نفع خلق را بودى * ز بيم تو نشدى هرگز آشكار آتش
و گر ز خاك خبر داشتى وجود ترا * ره سجود گرفتى به اضطرار آتش
هميشه رغبت آتش به برترى باشد * مگر ز قدر تو كرده است كردگار آتش
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1164
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص١١٦٤