زنخدان تو چون گويست و چون چوگان مرا قامت * گريبان تو پرماهست و پر پروين مرا دامن
بنازد چون بنازى تو لطافت را طرب در دل * بخندد چون بخندى تو ملاحت را روان در تن
اگر طرّه برافشانى و گر رخساره بنمايى * زهى درد شب تيره زهى شرم مه روشن
ز عكس لب ميى دادى به ما كز جرعهء جامش * ميان چشم مردمها چو مستانست در گلشن
فراقت راست با عمرم مزاج شير با شكر * وصالت راست با عيشم خلاف آب با روغن
زبانت مى نياسايد ز تلخ عاشقان گفتن * چو از مدح سر سادات يك ساعت زبان من
ستوده ناصر الدّين خسرو سادات شرق آنكس * كه دستش جود را كانست و طبعش لطف را مسكن
خداوندى كه جودش كرد رنج دوستان راحت * عدوبندى كه تيغش كرد سور دشمنان شيون
به ميدانش كمين بنده به از بهرام خنجركش * در ايوانش كمين مطرب به از ناهيد بربطزن
سنانش را كمربندى به نهمت نيزهء خطى * كفش را گوش سوراخى برغبت گوهر معدن
ايا عادل جهاندارى كه اندر عرصهء گيتى * فروماندند ظلم و فتنه از مرديت همچون زن
چنان ايمن شد از عدلت جهان كاندر همه صحرا * نه خفتانست با لاله نه زوبين است با سوسن
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1132
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص١١٣٢