در سايهء لواى وى آسايش ظفر * در پايهء سرير وى آرامش روان
جز بر نشاط آنكه كند دستبوس او * غربت نكرد گوهر و ميتين نخورد كان
اندر دهان ملك نهادى بدست عدل * گر لقمهيى بدى به جهان خوشتر از امان
اى گردنانت گردن داده به طوق عهد * اى خسروانت روى نهاده بر آستان
از روزگار خنجر سبز تو كينهكش * بر آفتاب چتر كبود تو سايبان
آوازهء سياست تو روزهاى بار * شب را خلاص داده ز آواز پاسبان
از عدل رايت تو كند مرهم التماس * در دهر هركه كارد رسيدش به استخوان
بخت تو كارها بتأنّى كند تمام * كآهستگى ستوده بود خاصه از جوان
تا نور آفتاب ز مشرق كند طلوع * چون تيغ كز نيام برآرى به امتحان
از زرد گشته خصم تو زرّين نيام باد * تيغ تو را كه فتح و ظفر هست ميزبان
در مدح سيّد ناصر الدّين گويد
بناگوش تو اى ترك سمنآساى سيمينتن * سمن را خاك زد در چشم و گل را چاك در دامن