در آن روزى كه در ميدان ز زخم ناوك و زوبين * نيارد رفت سوى گوش از خود و زره آوا
ز سم اسب يافته تاز و شخص مرد افكنده * گهى بالا شود پستى گهى پستى شود بالا
بناچخ سينهء اين را و سر چون شانهء زارى * به خنجر چاكچاك آن را شكم چون دانهء خرما
ز زخم بيلك افشاند كمانها ژاله بر خفتان * ز خون تازه روياند سنانها لاله بر صحرا
شكافد گردهء گردان چو نار از نعرهء مركب * گدازد زهرهء مردان چو زر در آتش هيجا
چو نابينا شود گمره اجل از گرد و انبوهى * نهد نصرت ز رمح شه عصا در دست نابينا
سرى را كز سر دورى بود سوداى بيهوده * چو افتيمونش گرز شه ز سر بيرون برد سودا
زبان نيزه برخواند به گوش خصم محرومش * مكن در جسم و جان منزل كه اين دونست و آن و الا
هميشه تا بود هر شب كه باشد آخر روزه * سر منشور شاهى را هلال عيد چون طغرا
خداوند جهان را باد در پيروزى و نصرت * بساط ملك متخلص نشاط طبع مستوفا
ايضا در مدح ملك قلج طمغاج خان حاكم سمرقند
روى زمين ز خوردهء كافور شد نهان * وز دود عود روى بپوشيد آسمان