چو تيغ از صحبت دست ظفر زايد به رزم اندر * سترون گردد از هيبت همه شبهاى آبستن
وراى دشمنان تو كسى خايف نمىخسبد * همين ماهى است با مغفر همين ماهى است با جوشن
بماند گر رسد نهيت سپهر از قوّت دوران * درآيد گر بود امرت جهان در چشمهء سوزن
رود مهر تو در هر دل چو حكم چرخ در هركس * رود جود تو در هر در چو نور مهر در روزن
چنان از كشور دشمن زراعت مندرس كردى * كه در وى كس نمىبيند جز اندر گرد مه خرمن
در آن روزى كه از هيبت ز تفّ خنجر و ناچخ * فروبندد دم اژدرها برآيد جان ز اهريمن
ظفر جنبان و لرزان همچو سيماب از بر آتش * جهان سوزان و پنهان همچو آتش در دل آهن
زبان تشنه اندر كام همچون نعل در آتش * درون خود مغز سر بهسان سرمه در هاون
همىجوشيده خون از حلقهء تنگ زره بيرون * بدانگونه كه آب از نارپالايى به پالاون
سنان رمح خونخواران چو فقر و فاقه سينه خل * سر شمشير جبّاران چو جام باده مردافكن
بجست از كاسهء سر كعبتين ديدهء گريان * بساط نرد شد ميدان و مهره مهرهء گردن
هلال عيد را مانست چرخ بيلكاندازت * كه بگشادند ازو روزه وحوش از كشتهء دشمن
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1133
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص١١٣٣