حسام تو اجل كردار در صف جانربا گشته * اجل سرگشته و حيران همىگشته به پيرامن
بنام ايزد تو مىدانى نمودن چشم دشمن را * به بخشش نعمت قارون به كوشش قوّت قارون
خداوندا بزرگانند اندر مجلست حاضر * فسانه بوده در هر فضل و قبله گشته در هر فن
فلك با كلكشان عاجز قضا با فهمشان قاصر * روان با نظمشان عاشق خرد با لفظشان الكن
مثال بندهء صدر تو و انشاى اين خدمت * همان پير است و باز شاه و پيش انداختن ارزن
ندانم تا كجا افتم همين دانم كنون بارى * چو كمعقلان درافكندم به ميدان كرّهء توسن
الا تا بهر صبح و شام سازد چرخ مشاطه * گهى مر ماه را ياره گهى خورشيد را گرزن
به شمشير از طريق عمر راه دشمنان بربند * به انصاف از زمين ملك بيخ حاسدان بركن
اگر خدمت كند گيتى به بخشش دامنش پر كن * و گر گردن كشد گردون به كوشش گردنش بشكن
و منه فى النّصيحه در ديوان مولوى نيز ديده گرديده
بر در مخلوق بودن عمر ضايع كردنست * خاك آن در شو كه آب بندگانش روشن است
در گذر زين عالم گندمنماى جوفروش * كز جفاى او دل احرار ارزنارزنست