از برف پر غضارهء چينى است كوهسار * وز يخ پر از كتارهء هنديست آبدان
شاه فلك ز پنجره مىبنگرد از آنك * در زير چادرند عروسان بوستان
بر روى جوى خوانچهء سيمين نهاد باد * تا كاسهء نبات برون زد ز ناودان
رويين شده است چون تن اسفنديار خاك * تا همچو رستم است به زه باد را كمان
هم زاغ را ز كسوت عباس خلعت است * هم شاخ را ز رايت سفاح طيلسان
نشگفت اگر ز شدت سرما به اختيار * مرغان بهسوى بابزن آيند ز آشيان
عكسى دهد ز چهرهء نوروز يكبهيك * اكنون كه همچو آينه مصقول شد جهان
سردى كند كه نشكفد امروز همچو گل * طبع جهان ز گرمى بزم خدايگان
شاه زمانه خسرو طمغاج خان كه هست * افراسياب را نسبش تاج خاندان
شاهنشهى كه هست مر او را به بزم و رزم * خورشيد جام باده و جمشيد پهلوان
آن خسروى كه روز و شب اندر دعاى اوست * سرو هزار دست چو سوسن به دهزبان
باز بقاش مرغ سعادت به زير پاى * طوطى دولتش شكر فتح در دهان
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1130
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص١١٣٠