هوس خيال تا كى نفسى گهرفشان كن * به ثناى آنكه باشد خردش بديدهبانى
شه تخت دين محمد ( ص ) كه سرادق شرف زد * بهسوى در مهيمن ز سراى امّ هانى
بشر ملك لطافت فلك زمين تواضع * چو فلك به پاك جسمى چو ملك به پاك جانى
گهرى كه قيمتىتر ز وجود او نيامد * به دلالت عناصر ز محيط آسمانى
قمرى كه هر سحرگه چو شب سياه گشتى * ز خجالت عقيقش رخ گوهر يمانى
به حسام برگرفته ره مالك الرّقابى * به كلام برگشاده در صاحب القرانى
جذبات شوق باطن به مكاشفت كشيده * ز بسيط كايناتش به محيط لامكانى
272 شرف شيرازى
اسمش شرف الدّين عبد اللّه بوده بعضى او را وصّاف دانسته و برخى بخلاف رفته در هر حال فاضلى صاحبكمال غالبا هم او بوده در تذكرهء عرفات بعضى اشعارش ديده شد و از آن جمله است .
ازبسكه مىچكانم خون از دو ديده بر رخ * هر پارهاى ز مژگان شاخى بود ز روين
پيچيده چون طنابم زين سايبان معلم * سركوفته چو ميخم زين خيمهء ملون
از كارگاه گردون كس رشتهاى نيابد * تا بر دلش نيايد زخم هزار سوزن