نيز موى و مور را لزوم ما لا يلزم كرده
دلم چون ديدهء مور است و تن چون جانور مويى * نهفته آتشين مورى ميان مختصر مويى
چو موران پايمال غم شد اين جسم چو موى من * شگفتى بين كه دارد با قضا تاب اينقدر مويى
سر موى است و پاى مور در چشمم جهان يكسر * كه باشد در ميان مورى چو آيد در نظر مويى
خطا گفتم كه در معده فزايد صد عنا مورى * غلط گفتم كه در ديده نمايد صد ضرر مويى
منم مورى كه صد سر در سر مويى كنم وانگه * نمايم از سر حالت به هر صاحب بصر مويى
دل مور است در چشم جهان از عشق دلدارى * كه با صد خون در گردن مبادش كم ز سر مويى
كلاه افكندم و بستم كمر چون مور تا ديدم * عيانش از كله مارى نهانش در كمر مويى
خطى دارد چو پاى مور و بالايى كه از رشكش * شود در بوستان هر لحظه سرو غاتفر مويى
تنم چون مور در آبست و همچون موى در آتش * وزين ناكرده در سنگين دلش هرگز اثر مويى
چو نى زين غصّه مىنالم كه روزى دور گردونش * دواند بر شكر مورى نمايد بر قمر مويى
بسى ديدم نديدم در دهان چون دل مورش * از آن لعل درافشان فرق تا عقد گهر مويى