در حقايق و دقايق معرفت و سير و سلوك گويد
الفم ز لوح هستى همه هيچ در نشانى * به بقاى غير قايم ز وجود خويش فانى
صف آخر ايستاده به اميد به نشينى * ز تحرّك آرميده به صفات بىنشانى
صفت الف ندارم كه الف كژى ندارد * همه نقش من كژ آمد ز صحيفهء معانى
فلك از زمين به حيلت نشناسم ار چه بيشم * چو فلك به خيره گردى چو زمين به ناروانى
نه چو آبم از طراوت نه چو آتشم ز رفعت * نه چو بادم از لطافت نه چو خاكم از گرانى
نه ازين چهار طبعم ز بخار نارگينم * فضلات نارگينى زده لاف نارگانى
خردم چو تن گرفته صفت خردشناسى * طمعم چو كوه بسته كمر عطاستانى
طمعم فريفت زانسان كه ببرد از نهادم * حركات خمس خوارى بركات عشر خوانى
گهرم چو چشم حامل بتفكّر و تذكّر * بصرم چو سمع مايل به غوانى و اغانى
منم آن خسى كم از كم كه به حبّهيى نيرزم * اگرم جوى بدانى نخرى به رايگانى
دل و عقل سركشيده ز گزند گورخانه * بر و سينه برنهاده به پرند گورخانى
ز هوس به روى عشرت شده مست لاابالى * ز هوا به راه نهمت زده گام كامرانى