تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1103

مساهمون:

ص١١٠٣

و له

جهان گواست مر او را كه در جهان ملكست * بزرگوار و سزاوار نصرت و تأييد بداد نعمت و بس شاكر است در نعمت * بدين دو باشد سلطان تخت را پاييد

و له

ابر همىگريد چون عاشقان * باغ همىخندد معشوق‌وار رعد همىنالد مانند من * چون‌كه بنالم به سحرگاه زار

و له

دانش و خواسته است نرگس و گل * كه به يك جاى نشكفند به هم هرك را دانش است خواسته نيست * هرك را خواسته است دانش كم

و له

عيب باشد به كار نيك درنگ * گر شتاب آمد اى رفيق ملام عاقبت را هم از نخستين بين * تا به غفلت گلو نگيرد دام

و له

اگر غم را چو آتش دود بودى * جهان تاريك بودى جاودانه درين گيتى سراسر گر بگردى * خردمندى نيابى شادمانه

و له

بر فلك بر دو شخص پيشه‌ورند * اين يكى درزى آن دگر جولاه اين ندوزد مگر كلاه ملوك * وان نبافد مگر پلاس سياه