رباعيات
اول به هزار لطف بنواخت مرا * آخر به هزار غصه بگداخت مرا
چون مهرهء مهر خويش مىباخت مرا * چون من همه او شدم برانداخت مرا
* * *
عشقت به دلم درآمد و شاد برفت * بازآمد و رخت ناز بنهاد برفت
گفتم به تكلّف دوسه روزى بنشين * بنشست و كنون رفتنش از ياد برفت
* * *
خون در دل عاشقان چو جيحون گردد * عاشق چو كفى بر سر آن خون گردد
جسم تو چو آسياى و آبش عشق است * چون آب نباشد آسيا چون گردد
* * *
جز من اگرت عاشق شيداست بگو * ور ميل دلت به جانب ماست بگو
ور هيچ مرا در دل تو جا است بگو * گر هست بگو نيست بگو راست بگو
* * *
كى باشد و كى باشد و كى باشد و كى * مى باشد و مى باشد و مى باشد و مى
من باشم و من باشم و من باشم و من * وى باشد و وى باشد و وى باشد و وى
267 شرف اصفهانى
از اهل شفروه است از قراى اصفهان كه اكنون پژوهاش گويند از اقرباى جمال الدّين عبد الرزاق و رفيع الدّين لنبانى مداح سلطان طغرل ارسلان بوده و اتابك شيرگير به خطاب ملكالشعراييش مخاطب نموده گويند هشت هزار بيت ديوان دارد آنچه از اشعارش به نظر رسيده انتخاب مىشود ازو است :
حمد و ثنا خالق زمين و زمان را * صانع بىآلتى همين و همان را