گفتم غمت مرا كشت گفتا چه زهره دارد * غم اينقدر بداند كاخر تو يار مايى
گفتم ز هر خيالى دردسر است ما را * گفتا ببر سرش را تو ذو الفقار مايى
سر را گرفته بودم يعنى كه در خمارم * گفت ارچه در خمارى نى در خمار مايى
گفتم چو چرخ گردان و اللّه كه بىقرارم * گفت ارچه بىقرارى نى بىقرار مايى
شكر لبش بگفتم لب را گزيد يعنى * اين راز را نهان كن چون رازدار مايى
اى بلبل سحرگه ما را بپرس گهگه * آخر تو هم غريبى هم از ديار مايى
و له ايضا
نك حمله و نك حمله كامد شب و تاريكى * چستى كن و تركى كن نى نرمى و تاجيكى
داريم سرى كان سر بىتن بزيد چون مه * گر گردن ما دارد در عشق تو باريكى
شاهيم نه شهروزه لعليم نه فيروزه * عشقيم نه سرمستى مستيم نه از سيكى
من بندهء خوبانم هرچند بدم گويند * با زشت نياميزم هرچند كند نيكى
عشّاق بسى دارد من از حسد ايشان * بيگانه همىباشم از غايت نزديكى
روپوش كند او هم با محرم و نامحرم * گويند فلان بنده است گويد عجبا كىكى
طفلى است سخن گفتن مرديست سخن كردن * تو رستم چالاكى نى كودك چاليكى