هله ذره مگو مرا دوجهان گير خود مرا * دوجهان بىتو آفتاب كجا يافت روشنى
همگى پوستم هله تو مرا مغز نغز گير * همه خشكند مغزها چو نبخشى تو روغنى
اگرم شاه و بىتوام چه دروغست ما و من * و گرم خاك و با توام چه لطيف است آن منى
به يكى ذره آفتاب چرا مشورت كند * تو بكش هم تو زنده كن بكن اى دوستكردنى
تو چه مىدادهاى بدل كه چپ و راست مىفتد * و گهى نه چپ نه راست و نه ترس و نه ايمنى
فى السكر و المحبة
بت من به طعنه گويد چه ميان ره فتادى * صنما چرا نيفتم به چنين ميى كه دادى
صنما چنان فتادم كه به حشر هم نخيزم * تو چو اين قدح گرفتى سرمشك را گشادى
شدهام خراب ليكن قدرى وقوف دارم * كه سرم تو برگرفتى به كنار خود نهادى
صنما به چشم مستت كه شرابدار عشقست * بدهد مى و قدح نى چو عظيم اوستادى
كرم تو است اين هم كه شراب عقل بردم * كه اگر به عقل بردى بشكافتى ز شادى
قدحى به من بدادى كه همىزدم دو دستك * كه به يك قدح برستم ز هزار نامرادى